تبليغاتX
ليپ لايك

ليپ لايك

تا شقایق هست زندگی باید کرد!!!

اجازه هست که عشقتو تو کوچه ها داد بزنم

 رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم

اجازه هست که هر نفس ترانه بارونت کنم

 ماه و ستاره رو بازم فدای چشمونت کنم

اجازه هست که خنده هات قلبم و از جا بکنه

 بهت  بگم عاشقتم ، دوست دارم یه عالمه

اجازه هست بهت بگم عشق تو توی سینمه

 جونمو هم به پات بدم بازم برای تو کمه

به من بگو ،بگو به من بگو منو دوستم داری

بگو که واسه هوست پا روی دلم نمی ذاری

اجازه هست نگاهتو تو خاطرم قاب بکنم

 چشمی که بد خواهمونه به خاطرت خواه بکنم

اجازه فریاد بزنم تو قلبمی تا به ابد

 بدون اگه رسوا بشم به خاطرت خوبه نه بد

اجازه هست کنار تو به اوج ابرا برسم

دست تو توی دستمو برم به فردا برسم 

اجازه هست دریا بشم کویر و پیمونت کنم

 تو صدف دلم بشی من تو دلت خونه کنم

اجازه هست یه لحظه بازتوی چشات نگاه کنم 

 با یک نگاه بی ریا روی غم و سیاه کنم

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت19:24توسط ناناز | |

                                                       به نام خدا خالق انسان .

                                                     به نام انسان خالق غم ها .

                                            به نام غم ها به وجود اورنده ي اشك ها .

                                             به نام اشك تسكين دهنده ي قلب ها .

                           به نام قلب ها ايجاد گر عشق و به نام عشق زيباترين خطاي انسان


 عشق را وارد کلام کنيم تا به هر عابري سلام کنيم و به هر چهره اي تبسم داشت ما به آن چهره احترام کنيم زندگي در سلام و پاسخ اوست عمر را صرف اين پيام کنيم عابري شايد عاشقي باشد پس به

                                                              هرعابري سلام کنيم

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت11:45توسط ناناز | |

 

توي باغ شيشه اي آرزو ها ،يه درخت آرزو هست، که هر کي بتونه از ديواراي سنگيش بگذره و خودشو به درخت ارزو ها برسونه مي تونه سه تا آرزو کنه؛ درخت آرزوي قصه ي ما يه چيزو نمي تونه براورده کنه اونم تغيير سرنوشته، پس فکرشو از سرت بيرون کن!
اون سه تا ميوه داره که تو فقط مي توني يکيشو بچيني.
سيب بهت زندگي مي ده
انگور بهت عشق مي ده
انار بهت احساس مي ده
اگه تو از ديواراي بلند قصر شيشه اي مي گذشتي و مي تونستي آرزو کني، کدوم ميوه رو مي چيدي؟
زندگي؟ عشق؟ احساس؟

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت22:46توسط ناناز | |

Image By www.Allpic.ir

سرزمين سرنوشت


اون جا پر از ياس هاي سفيده، ولي تو نمي توني اونارو بچيني اخه چيدن اونا با الهه زندگيه
اروم قدم بردار، مبادا يکي از گل هارو لگد کني.
هر کدوم از ياس ها تو سرزمين ما، يه قلب دارن که وقتي قلب يکي ميشکنه يه گلبرگ از ياس جدا مي شه و همراه نسيم نابودي، ميره تو قصر تنهايي که وسط باغ کينه است و اسير مي شه.
وقتي يکي گريه مي کنه، اشک اون مثه يه شيشه بلوري مي شه و ميره تو دست ملکه ي احساس. سرخي خون دستاي اون مي شه يه سيب مخملي واسه تو. پس من اونقد اشک مي ريزم تا سيباي مخملي باغ زندگي تو زياد بشن.
هر وقت يکي لبخند مي زنه، لبخند اون مي شه يه اجر طلايي واسه ساختن  يه قصر زندگي تو باغ سرنوشت؛ پس من اونقد لبخند مي زنم تا قصر زندگي تو بزرگترين قصر سرزمين سرنوشت بشه.
هر وقت يکي ارزو مي کنه ارزوش ميشه يه پرنده ي خوشبختي؛ پس من اونقدر ارزو مي کنم تا پرنده هاي خوشبختي سرنوشتت بي شمار بشن.
هروقت يکي دعا مي کنه، دعاش ميشه يه ستاره واسسه شب ها؛پس من اونقدر دعا مي کنم تا شب هاي سرزمين سرنوشتت پر ستاره بشه.
مي گن هرکي غصّه بخوره اندوهش مي شه طول عمر؛پس من اونقذر غصه مي خرم تا عمرت طولاني ترين عمر زمان بشه.


 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت12:4توسط ناناز | |

Image By Allpic.ir
میدونی دل شکوندن یعنی چی
میدونی دل شکسته چیه
میدونستی جواب دل شکسته رو باید به خدا بدی نه به صاحب دل
نمیدونی دیشب چی کار کردم
دیشب شکایتت رو پیش خدا کردم
دیشب به خدا گفتم که با دلم چه کار کردی
نه به خاطر اینکه عوضش رو ازت بگیرم ، نه
به خاطر اینکه خدا بهت کمک کنه که دیگه نتونی دل هیچ کس رو بشکونی
دیگه نتونی کسی رو برنجونی
بخشیدمت تا بخشیده بشم

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت19:29توسط ناناز | |

Image By www.Allpic.ir

یادمون باشه که هیچ کسو امیدوار نکنیم بعد یک دفعه رهاش کنیم، آخه خرد میشه، میشکنه

 و آهسته می میره.

یادمون باشه که قلبمونو همبشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره.

یادمون باشه قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم.

یادمون باشه هیچ وقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم، چون امکان داره

زیاد نتونه طاقت بیاره..

یادمون باشه اگه کسی دوسمون داشت بهش نگیم برو نمی خوام ببینمت.. آخه زندگیشو ازش می گیریم..... .

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت19:46توسط ناناز | |

 
 
Image By Allpic.ir
 
از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش
 
براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم
 
سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا
 
به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه
 
تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر،
 
زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم
 
جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي
 
آسمان خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با
 
گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس
 
كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ...
 
مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت14:19توسط ناناز | |

 
Image By Allpic.ir
 
میخواهمت چنانکه شب خسته خواب را

میجویمت چنانکه لب تشنه آب را

محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته ای چنان که تپیدن برای دل

یا آنچنانکه بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی می آفرینمت

چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را! 

+نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت0:20توسط ناناز | |

Image By www.Allpic.ir

                    HaPpy neWw yEar    

+نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت0:3توسط ناناز | |

Image By Allpic.ir

 

سرمو گذاشته بودم رو شونش. آروم دستشو دور کمرم حلقه کرد.بهش گفتم يه چيزي بگم؟ گفت بگو. گفتم دوستت دارم...........گفت من بيشتر......گفتم نه من بيشتر. گفت اصلا دوتامون به يه اندازه.........
گفتم باشه.فقط من يه کوچولو بيشتر.....خنديد.به چشمام نگاه کرد......اما نمي دونست اين آخرين باريه که به چشمام زل ميزنه...................ولي من خوب ميدونستم.يه گوشه نشستيم سرمو گزاشتم رو سينش....گفتم برام قصه بگو.
.....شروع کرد.قصه همون شاهزاده خانوم خوشکلو برام گفت چشماشو بسته بود و قصه مي گفت...........صداي قلبشو ميشنيدم.............خيلي دوسش داشتم...........هنوزم دارم.....ميدونم دلش برام خيلي تنگ ميشه
منم دلم خيلي براش تنگ ميشه......اما بايد برم.......نميتونم بيشتر از اين بمونم.............واسه هردومون بهتره.ازتو جيبم يه بسته تيغ بيرون آوردم.هنوز چشماشو بسته بود.صداي قلبش گوشمو نوازش ميداد.........

خيلي بهش بد کردم.دوسش دارم............يکي از تيغارو ميکشم بيرون ميزارمش روي مچ دسته چپم....من بايد اين کارو بکنم. ميترسم اگه يه لحظه بيشتر صبر کنم پشيمون بشم.خدايا خيلي دوستش دارم....
  کاش اينو بفهمه................زير لب ميگم دوست دارم........دوست دارم..........اشکام ميريزه پايين........خيلي دوست دارم بيشتر از همه دنيا.
چشماشو باز نميکنه ديگه تصميممو گرفتم تيغو ميکشم رو دستم درد داره اما هيچي نمي گم نمي خوام چشماشو باز کنه..........گرماي لذت بخشي داره خون گرمم ميريزه رو لباسش..........چشماشو باز ميکنه..........ميترسه ....به خونه من خيره شده..
اشکام هنوز ميريزه پايين.. ميگم بغلم کن......مثه يه بچه ي آروم بغلم ميکنه......براي آخرين بار ميگم دوست دارم....هيچ کاري از دستش بر نمياد...بريدگي عميقه................لبمو ميزارم رو لباش..........و اين آخرين باريه که......!!!!!!!

+نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت19:10توسط ناناز | |